از این آدم تو سری خوری که شده ام
گمانم مال سن است از تنها شدن می ترسم و دارم به همه اطرافیانم باج می دهم تا تنهایم نگذراند
این آدم امروز اصلا شبیه من نیست.جوانتر که بودم اشتباهات و آزارهای دیگران را جبران می کردم بی کم و کاست
امروز اذیت می شوم و عذرخواهی می کنم
حتی دلم نمی خواهد توی آینه خودم را نگاه کنم.
تصویر توی آینه آن دختری نیست که روزی تحسینش می کردم
دلم برای خودم تنگ شده دلم می خواهد این ترس لعنتی را بریزم دور و خودم باشم
دلم می خواهد مثل قدیم توی دلم بگویم :"به جهنم که مرا دوست نداری در عوضش من از تو بیزارم"
کاش به یاد بیاورم که دنیا نیامده ام تا به میل دیگران باشم اینهمه تایید به چه در من می خورد وقتی اینطور از خودم نفرت دارم