خیلی لطیف ، نمناک و غم انگیزه
حرف فرصتهاست که از دست می روند حرف آخرین دیدار آخرین نوازش آخرین فرصت عاشقی
فکر می کنم در این سالها چقدر فرصت از دست داده ام
بخش بزرگ جوانی من گذشت گذشت؟نه ....سوخت
سوخت و به باد رفت.من هیچوقت جوانی نکردم
احساس می کنم تمام عمرم به بطالت گذشت شاید در نظر دیگران من امتیازات خوبی دارم.درس خوانده ام مدرک گرفته ام و چند سال سابقه کار دارم
اما فقط من می دانم چطور تمام سالهای زندگیم سوخت، در حسرت زندگی، در حسرت جوانی
چه آرزوهایی در دلم پوسید ،خاک شد، محو شد
حتی شرر کوچکی زیر خاکستر به جا نمانده که روزی امید شعله ور شدنش باشد
چقدر دلم می خواست یک شب با دوستانم کنار دریا بنشینم کنار آتشی گرم حرف بزنیم بگوییم بخندیم بخوانیم
چقدر دلم می خواست سفر کنم بروم و ببینم جاهایی را که در عکسها دیده بودم ،تنها
تمامشان سوختند تکه تکه شدند و به تاریخ ذهن سرد من پیوستند
مغزم شده گورستان آرزوهای ونیازهای از دست رفته
از فروغ خواندم:
"آخرین دست ، آخرین برگ، آخرین شانس"
آخرین برگ قمار عمر من کجای بازی رو شد که من ندیدم؟
خنکای مهر را دوست دارم و صدای دل انگیز بارانش را
پاییز فصل محبوب من نیست زمستان و برفش را بیشتر دوست دارم اما پاییز را بخاطر خنکایش رنگهایش و بارانش تحسین می کنم
این روزها می گذرند:خوب- بد -شاد -کسل کننده
ده روزی هست که یک پسر کوچولوی ناز به خانواده ما اضافه شده .خواهرزاده ای که کمی شبیه نوزادی من است و بیشتر شبیه مادرش.
کوچولو به دنیای سخت و بی رحم اما وسوسه انگیز خوش آمدی.
این روزها دنیا را با همه بدیهایش دوست دارم
-ممنونم که با منی.