دلم می خواست کسی مرا بیدار کند و بگوید تمام این روزها کابوسی بیش نبوده
دلم یک قطره آرامش ناب می خواهد یک دم فراموشی تام
دلم یک خواب ابدی می خواهد از حالا تا نهایت
چه کسی گفته خداوند به اندازه صبر آدم ها درد می دهد؟
این دردهای مدام بیش از آستانه تحمل منند
رو به هر طرف می کنم درد و تاریکی است
پ.ن:مثل خیلی های دیگر من هم از نوشتن دردها به بن بست رسیده ام.اعترافات دروغین و نمایشی ابطحی و .. بماند،ایستادگی نبوی و قهرمانیش در ذهن همه ما را تاریخ فراموش نمی کند،تاریخ قطبی و شریفی نیا و رضا یی و خائنین دیگر را نیز فراموش نمی کند.تاریخ جانیان و جنایاتشان را فراموش نمی کند.من فقط همچنان امیدوارم
پ.ن 2:فاطمه عزیزم عروس خانم کوچولو چطوری؟درسته پیر شدم ولی نه اونقدرها.مگه می شه دوستای خوبم رو فراموش کنم.تو و نیاز اولین دوستای من تو نت بودید.امیدوارم زندگی به کامت باشه.باز هم بیا و از خودت برام بنویس.اگر بلاگ رو راه انداختی خبرم کن خانمی.
هیچ می دانستی چقدر نیازت داشتم؟
برایت گفته بودم در سختی ها به تو دلگرمم؟
چطور شکستی؟چه کسی به تو حق داد فرو بریزی و باور مرا نابود کنی؟
چرا همه اسطوره های خوب کودکیم را سوزاندی؟
قدیس نمی خواستمت چرا دیو شدی؟
چرا پاکی را بی رنگ و بی معنی کردی؟
پس از این من به که ایمان برم؟
تو مرا از من بازداشتی