تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

باید بنویسم

باید بگویم

باید فریاد بزنم

اما.......

تمام کلمات در وجودم یخ بسته اند

قلبم منجمد شده

خاکستر مرگ تمام احساسم را پوشانده

  

گمان می کردم تو با من آشنا شده ای

با من که هیچکس همسفر نشد

 

فکر می کردم تو از این دستهای سرد نمی رنجی

 

از کدام راه رفتی رفیق تنهایی ازلی و ابدی من؟؟!

  

-نوشتن همیشه مرهم دردهای من بوده اما این دردها اینقدر تلخ و بی رحم شده اند که دیگر حتی ذهنم برای نوشتن یاریم نمی کند.نوشته ای نصفه کاره داشتم که باید تمامش کنم.اما فعلا توانش نیست.تنها ماوای من از این به بعد اینجاست.برمی گردم و بیشتر می نویسم.نه با اینهمه فاصله.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط آلما |