![]() |
![]() |
|
|
دلم می خواهد بروم به ایستگاه قطار و بلیطی بگیرم برای اولین سفر به دورترین جایی که می شود رفت از آنچه هستم سخت بیزارم و دلزده از این آدمی که لباسهای مرا می پوشد از دریچه چشمهای من نگاه می کند با لبهای من می خندد با قلبم گریه می کند. از این موجود حقیری که هیچوقت هیچ چیزی نداشت هیچ چیزی را با اراده و میل خودش به دست نیاورد برای دیگران زندگی کرد؛نفس کشید؛راه رفت . دلم می خواست برای خودم چیزی داشتم، برای دل خودم. خیلی تلخ است رفیق که دنیایت را به میل کسانی بسازی که دوستت ندارند که تحقیرت می کنند و هیچوقت از آنچه هستی ؛آنچه به میل و دستورشان از خودت ساخته ای راضی نیستند درست مثل این است که تمام خودت را بفروشی تا هدیه ای بخری برای کسی و هدیه ات را دور بیندازد تو می مانی و هیچ. من خودم را از کجا می توانم پس بگیرم؟ خدایا جوابی برای من داری؟رویت می شود روزی بخواهی مرا داوری کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط آلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آمده ام لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم و مست شویم بعد می روم بی انکه نشانی برجای بماند .
|
| پیوندها |
|
Bring me to life عقاید یک دلقک همه روزهام فارنهایت 1979 شراگیم همیشه بهار گیلاسی نيمكت تنهايي من ابراهیم نبوی یادداشت های یک جوان امید(وجد سابق) نارنج |
|
RSS
|