تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ
از اینهمه جنگیدن خسته شده ام

می فهمی؟؟

این روزها مدام فکر می کنم چرا تو اینقدر آسوده ای؟

من اینهمه آسایش خاطر به تو بخشیدم؟

من یادت دادم که مختاری هرکاری بکنی؟

من اجازه دادم تو هرطور دلت خواست با من تا کنی؟

.

.

من بودم می دانم

اما دیگر برایت کافی است

حوصله ات را ندارم

ببین چمدانت را جلوی در گذاشته ام می توانی برش داری

یادت نرود در را محکم ببندی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط آلما |