![]() |
![]() |
|
|
از اینهمه جنگیدن خسته شده ام
می فهمی؟؟ این روزها مدام فکر می کنم چرا تو اینقدر آسوده ای؟ من اینهمه آسایش خاطر به تو بخشیدم؟ من یادت دادم که مختاری هرکاری بکنی؟ من اجازه دادم تو هرطور دلت خواست با من تا کنی؟ . . من بودم می دانم اما دیگر برایت کافی است حوصله ات را ندارم ببین چمدانت را جلوی در گذاشته ام می توانی برش داری یادت نرود در را محکم ببندی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط آلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آمده ام لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم و مست شویم بعد می روم بی انکه نشانی برجای بماند .
|
| پیوندها |
|
Bring me to life عقاید یک دلقک همه روزهام فارنهایت 1979 شراگیم همیشه بهار گیلاسی نيمكت تنهايي من ابراهیم نبوی یادداشت های یک جوان امید(وجد سابق) نارنج |
|
RSS
|