![]() |
![]() |
|
|
دلت برای من هیچ تنگ می شود؟ لحظه ای هست میان تمام روزهایت که یاد من لبریزش کند؟ اصلا من را هنوز به خاطر داری؟ می شناسی مرا یا خودم را معرفی کنم؟ خاطرات مشترکمان را کجا خاک کردی که هنوز بویش تمام جان مرا پر می کند؟! چرا باید تو را بخاطر بیاورم؟ به من یاد می دهی اصول این بازی را؟ -فراموشی را. من هم می خواهم مثل تو یاد بگیرم شاگرد خوبی هستم باور کن یادم بدهی بهتر از خودت فراموش می کنم شروع کنیم؟؟؟ - راستی دیشب دلم برایت خیلی تنگ شده بود،دوست من! . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط آلما |
|
|
دور و برم پر شده است از آدمهاي دورو،پست ،حقير و آلوده مي ترسم نه از اين آدمها از اينكه من هم شبيه اينها باشم و ندانم مي ترسم من هم اينقدر حقير باشم و كثيف و اين آيينه نشانم ندهد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط آلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آمده ام لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم و مست شویم بعد می روم بی انکه نشانی برجای بماند .
|
| پیوندها |
|
Bring me to life عقاید یک دلقک همه روزهام فارنهایت 1979 شراگیم همیشه بهار گیلاسی نيمكت تنهايي من ابراهیم نبوی یادداشت های یک جوان امید(وجد سابق) نارنج |
|
RSS
|