قمارباز خسته ای هستم که
در آخرین دست خدایم را باخته ام...
ممنونم از همتون بابت لطفهای بی شمار.برای من اینجا همیشه زیباست و برای همین حذفش نمی کنم.اما دیگه قرار هم نیست به روز بشه.
باشه بابا تسلیم.خودمم خیلی دلم می خواد بنویسم.به زودی میام شاید برای عید.غریبه جان و مرجان عزیز بابا چوبها رو بزارید زمین![]()
وقتی مرز میان خواب و بیداری شکسته شود ؛کابوسها به بیداری سرک می کشند
دیشب خواب می دیدم یا بیداری بود ،نمی دانم اما کابوس می دیدم
می دیدم آخرین سرباز زنده مانده در جنگی خونین ام
زمینها پوشیده شده بود از خون و آتش و جنازه .
من بودم و تنهایی و ترس و هزار هزار دشمن مسلح
درست مثل صحنه ای از فیلم آخرین سامورایی
می جنگیدم و زخم بر می داشتم
دلم می خواست زمان بایستد تا بتوانم لحظه ای دستم را روی گلویم بگذارم که زخمی عمیق برداشته بود.
ترس و خستگی امانم را بریده بود
ناگهان زمان ایستاد و من زانو زدم
شکست خورده بودم
کابوس تمام شده بود و می دیدم در بیداری هم از جنگیدنهای بی پایان خسته شده ام
و زانو زده ام
اما آرام بودم؛خسته ولی آرام
بارها برای اثبات خودم جنگیده بودم،برای زندگی ام اما همیشه شکست خورده بودم
"هیچوقت هیچ کس من را به خاطر خودم نخواسته "
پیشترها درد می کشیدم اما حالا تسلیم شده ام و دیگر برایم مهم نیست
دارم تلافی می کنم
"هیچوقت هیچکس را به خاطر خودش نخواسته ام"
معامله بدی است نه؟