تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

من حرفهای دلم را به نزدیکترین کسانم هم نمی گویم

چیزی که مال من است ؛مال منست دلیلی ندارد با تو تقسیمش کنم تا نشان بدهم به تو اعتماد دارم و تو دوست منی

معیارهای ما با هم فرق دارد باور کن موضوع به همین سادگی است.

وقتی با من حرف می زنی خودت بخواهی می توانی زوایای پنهان را آشکار کنی

مجبورت نمی کنم پس حقی بر من نداری که به جبرانش من هم پرده از رازهایم بردارم

نمی خواهم کمکم کنی ،دلداریم بدهی

نیازی نیست اینطوری ثابت کنی دوست من هستی

کافیست حرمتم را نشکنی،گاهی یادم کنی و در حقم بی دلیل بدی نکنی همینها کافی ست تا "دوست" باشی.

 

پ.ن:این پست را حتما بخوانید من که بی اندازه لذت بردم.تعبیرهای بکر و نابی دارد.

 

 http://www.ana417.blogfa.com/post-209.aspx

پ ن ۲

خوب باز هم یه بازی دیگه.البته کلیه دوستان عزیز چون می دونن بنده بسیار فعالم(برعکس بخونید؛ فعل معکوسه)من رو به ندرت به بازی دعوت می کنند اما اینبار مرجان خانم گل و گیگیلی خوشگل منو دعوت به یه بازی عجیب غریب کردن،فکرشو بکن در مورد چه چیز باحالیه:خوردن!!!

و سوال اینه اگر بخوام جایی و چیزی رو توصیه کنم کجاست؟از شهر خودمون نمی گم چون فایده نداره.اما از پایتخت من غذاهای هانی(نبش تخت طاووس)رو خیلی دوست دارم.پیتزا و ساندویج بانی چا(میرداماد)رو هم جدا خوشم میاد و خیلی جاهای دیگه.شهری که درس خوندم(اراک)زیاد پیتزافروشی می رفتیم و این بین پیتزا تک خیابون امام و 777 خیابون ملک غذاشون خوب بود.البته با توجه به سن بالای بنده اصولا اصلا نمی دونم این جاها هنوز باز هستند یا نه!!

خوب اینم از این تا کشته نشدم چون تهدید مرجان جدی بود.این نوشته رو یک پست مجزا نمی زارم چون حرف دیگه ای دارم.مرجان تورو جون گیگیلی با تک ماده قبول کن قربون دستت.شکموهای عزیز هرکی دوست داره ادامه بده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط آلما | 

امشب از همان شب هایی است که من باز هوس دیوانگی کرده ام

دلم می خواهد تا خود صبح بیدار بنشینم

انگشتان کشیده ات را ببینم که خورشید را از پشت کوه می لغزانی بالا

می خواهم با تو حرف بزنم

خدای من!خدای مهربان من!

هیچ حواست هست این روزها چقدر نیاز دارم با من حرف بزنی؟؟!

هیچ حواست هست که لبه پرتگاهم؟؟!

هیچ حواست هست تمام تنم دستهای لرزانی است که پی نشانیت می گردد؟؟!

می گویند ماه ،ماه توست دارم برایت روزه می گیرم،نماز می خوانم اما.........

تو که ته دل مرا می بینی نه؟

تو این بغضها و حسرتها را که لمس می کنی نه؟

خدایا کجا بودی؟؟آن لحظه تاریک کجا بودی؟؟

چرا کمکش نکردی؟؟

به من بگو چرا؟؟؟

خدایا دستم بدامانت دارم ایمانم را می بازم

به فریادم برس

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط آلما |