تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

برای خسته شدن بهانه بسیار است

من حتی می توانم به دستهایم نگاه کنم

و ماتم بگیرم برای این خراشهایی که روی دستهایم مانده

بهانه بسیار است

از خیلی کوچک به خیلی بزرگ.

اما این روزها،این چند روزه اخیر بدجوری دلم هوای سرخوشیهای کودکانه کرده

دلم برای لبخندهای بی دغدغه تنگ شده

می خواهم سرخوش باشم ؛بی دلیل مثل دیوانه ها

می خواهم مثل این خواننده یخ دوست داشتنی-راستین- فریاد کنم:خوشم،خوشم.

فکرنمی کنم؛استعداد فوق العاده ای در یافتن افکار منفی دارم

پس فکر نمی کنم و فقط آرزو می کنم

چیزهایی ساده و بی ارزش اما شیرین.

دلم هوای باران کرده،هوای راه رفتن زیر باران بدون چتر.

دلم می خواهد زیر باران برای دل خودم دو رکعت نماز بخوانم

می خواهم با تو باشم فارغ از حرفها،گلایه ها و دردها

بس کن اینهمه شکوه را،با من همراه باش

بیا به روی دردها لبخند بزنیم

.

.

.

هوای خنده های نابت را کرده ام.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط آلما |

مادر من!مادر تمام نیاکان من!

خاک خوب  خسته من!

درد داری می دانم،دلتنگی ات را می فهمم.ساکتی اما.

دم بر نمی آری به شکوه.فریاد نمی کشی.

خستگی هایت را چه می کنی؟فرو می بری؟

حبس های بی دلیل،اعدام های بی شمار،مجرمان بی گناه،پاکدامنان سیاه

دزدهای برحق،دردمندان خسته......

می بینی اینها را،می دانم می بینی.

من راستش خسته تر از آنم که به اینها فکر کنم حتی به تو

به تو سرزمین آریایی باستانی دردمندم

این دیوارها دارند خفه ام می کنند.

من آزادی می خواهم

یک جرعه آرامش،یک نفس زندگی

خاک زخمی باران خورده من!

مرا در آغوش بگیر

تشنه یک لحظه خوابم..............

 

پ.ن:زده ام به سیم آخر.از همه بیزارم از همه.............

به دل نگیرید اینجا دنیای دیگری است شاید تنها دلخوشی من.

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط آلما |