تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

واژه ها در من یخ بسته اند

انجمادی سخت،تلخ،طولانی

من تشنه فریاد کردنم اما.

تمامی درها پشت سرت بسته می شود

.

.

.

کسی در من خم می شود

                            زانو می زند

                                         می شکند

دست های دعا ؛مشت هایی گره خورده و سرد شده اند

               با تو حرفی نیست دیگر.

                   واژه تازه ای نیست

تک تک آن واژه های دیوانه وار در من یخ بستند

آن فریادهای پرشور،زمزمه های خلسه وار شبانه

.

.

.

کسی در من زخم می خورد

                                  رنج می کشد

                                                  تلخ می شود

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط آلما |

 

می گویند: من یک دنده ناقابل از وجود توام.

می گویند: من تو را وسوسه کردم که سیب ممنوعه را بچینی و به زمین تبعیدی ابدی شوی.

می گویند: بهای نفس های من  نیمی از ارزش خون رنگین توست!

می گویند: در کتاب آسمانی من نوشته شده که اگر نافرمانی کنم حق داری مرا بزنی!

می گویند، می گویند،..........

وارث آدم!

چطور می توانم دوستت داشته باشم؟!چطور این بغض و کینه را پاک کنم و یادم برود که تو خیلی امتیازات و آزادیها داری که من حسرتش را می کشم؟؟

خودم را قانع می کنم که این گناه تو نیست ؛ که رسم روزگار است

و تو می آیی با هزار هزار فخر و ادعا و مرا تحقیر می کنی که زن هستم و ضعیفه.

آخ که چقدر از این کلمه بیزارم....

نه من جدا از تو بیزارم؛از تو نیمه دیگر هستی؛جنس برتر!!!!

 

پ.ن:لطفا و خواهشا دوستان مذکر قهر و ناز و عتاب راه نیندازید که اصلا اهل نازکشیدن نیستم.خودتان را هم لوس نکنید به حد کافی همه به شما رسیده اند و بال و پرتان داده اند که سرتان خورده به سقف آسمان،گیرم که مثل منی به به و چه چه راه نیندازد برای وجود پرفیضتان.

یادم نرفته در هرچیز کلی استثنائاتی هم هست.

 

پ.ن۲:سری به این وبلاگ بزنید و اگر توان همراهی دارید دریغ نکنید.

http://www.niiik.blogfa.ir/

 

پ.ن۳:چند وقت پیش خواهرزاده بنده که از انواع ناشناخته بلایای طبیعی است توسط مادرش ارشاد می شد که:اگر درس نخونی(منظور کلاس زبانیه که میره)سفور می شی!!فردای همان روز جوجه خانم درحال خواندن کتاب!!!!بلند بلند می خواند:آقای سفور محترم!!!(اعتماد به نفس و روی زیادی خوب چیزی است به شغلتان افتخار کنید همیشه)

این محض خالی نبودن عریضه و جبران تاخیر بی شمار بود که خیلیها منو تهدید به قتل نکنند.

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط آلما |