از وقتی رفته ای درد می کشم و هیچ در خاطرم نیست چند وقت است!
فکر می کردم بروی می میرم؛
صدای نفس هایم را می شنوم،نبضم را زیر پوست سردم حس می کنم
بی شک این مرگ نیست؛من آلوده زندگیم.
خورشید همان خورشید است،آسمان همان آسمان،و باد همان است که پیشترها بود.
ببین من را!دارم بدون تو راه می روم،می نشینم،لبخند می زنم،گریه می کنم،می خوانم.......و درد می کشم
بی تو تباه شده ام.
لبریزم از درد و سرخوردگی و عادت کرده ام به این دردها.حتی شک دارم اگر برگردی بخواهمت
راستش را می خواهی بدانی؟؟بی تو غمگینم اما دعا نمی کنم برگردی.
دیگر مثل قدیم نیستم: جوان،گستاخ و پرشور.
نمی توانم یکبار دیگر در این راه قدم بگذارم.شهامت پیمودن دوباره این راه را ندارم.تحمل زخمهای دیگر را هم ندارم.
به این اشک ها خو کرده ام نمی خواهم؛نمی توانم برگردم به آغاز راه.
همسفر لحظه های خستگی ام!هرجا هستی خوش باشی اما.................................دیگر برنگرد.
پ.ن:رز نازنینم این پست تقدیم به توست نمی دانم می خوانی یا نه،نمی دانم این روزها در چه حالی، در کدام راهی.فقط دلم می خواهد دستهایت را بگیرم بگویم به من نگاه کن!تو تمام تلاشت را کردی سرت را بالا بگیر.
خنده هایت را دوست دارم
دلم می خواهد همه شان را ار روی لبهایت جمع کنم و بگذارم توی یک قوطی شیشه ای
و درش را محکم ببندم و ساعت ها بنشینم و به رقص این پروانه های رنگی نگاه کنم
خنده هایت را دوست دارم؛وقتی مال منند
گرم و روشن...انگار که خورشید را روی لبهایت کاشته ای
لبخند بزن
یک لبخند واقعی که شکل خود خودت باشد
که من دلم بخواهد از خوشی فریاد بکشم
که دلم بخواهد....
- مادر خوبم ببخش من را که شبیه آرزوهایت نشدم
پ.ن:ببخشید اگر من چند روزی نیستم و سراغتون نمیام.یه مدت سرم شلوغه بر می گردم به زودی.نیاز خانم گل آی دی من همین آدرس میلمه که کنار صفحه هست قابل تو رو هم نداره خانمی.مرسی از همتون که میاید و حالی می پرسید.
یادم هست قدیم ترها ، خیلی وقت پیش یعنی آن زمانهایی که لبریز از شور و آرزو و فکرهای مخملی برای آینده بودم وقتی بقیه می گفتند:" روزگار بدی شده" برایم بی معنی بود،روزگار بد نبود آخر.شاید خیلی خیلی خوب و طلایی و نرم نبود اما بد هم نبود.
این روزها،یعنی این زمان که لبریزم از سکون،عادت و سرخوردگی ،می دانم؛خوب می دانم :روزگار بدی شده.
دوستیها دیگر شبیه دوستی نیست.سلام ها بی منت،محبت ها بی توقع،قلبها بی غرض نیستند.
سیاست مداران خوبی شده ایم؛حسابگران بهتری هم.
می نشینیم با یک کاغذ و قلم ذهنی حساب می کنیم:این آدم چه کسی است؟کجا کار می کند؟چه کسانی را
می شناسد؟چه کاری از دستش بر می آید؟چقدر از او می توانم به هر نوعی سود ببرم؟بعد اگر نتایج مثبت بود خوشحال می شویم که یک دوست خوب پیدا کرده ایم!!
راستی کوچک که بودیم این کاغذ و قلم هم بود؟دوستیها اینقدر سست بود؟اینقدر همدیگر را آزار
می دادیم؟خوبیهای اندکمان را با بدیها به لجن می کشیدیم؟اعتماد،عاطفه را در وجود هم می کشتیم؟
دلم برای دوستیهای آن دوره بدجوری تنگ شده اما آنقدر تاریکم که دیگر به درد آن دوستیها نمی خورم؛لیاقتش را دیگر ندارم.
پ.ن:دوستهای خوبی که وبلاگ دارند که حسابشان جدا .فقط خواستم از کسایی که میان و بلاگ ندارن اینجا تشکر کنم :فرهاد عزیز -آریانای عزیز و غزل خانم که بلاگش رو با هر آنتی فیلتری باز می کنم امکان کامنت گذاشتن رو نمیده.مرسی بابت حضورتون