تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

بیدارم یا گمان می کنم بیدارم.چشم هایم باز است  پس بیدارم؛ می گویند این بیداری است!

راه می روم،کار می کنم،لبخند می زنم،خشمگین می شوم،می خوابم،می نویسم،می خوانم و هزار کار دیگر که خیلی هاشان در یک تسلسل پایان ناپذیر تکرار می شوند

اما.................

چیزی کم است؛روزهای زیادی است تار می بینم و این آزارم می دهد اما نه آنقدر که نبود این چیز مبهم اذیتم می کند.

در بیداری کابوس می بینم. در قلب ظلمتم ؛جایی هستم تاریک،سرد و تاریک.

چیزی کم است می دانم.این روزهای خالی و شبهای خالی تر چیزی کم دارند.بند بند انگشتان این دستهای سرد در جستجوی چیز خاصی است چیزی گرم،روشن.

چیزی که مرا از این سیاهی مطلق برگرداند به سمت نور،به سوی روشنی،به آغوش آفتاب.

بی شک چیزی کم است.

 

-     نیاز عزیز پرسیدی چرا نوشتم و از کی.شروعش از شهریور 85 بوده ؛مدت کمی است.اما چرایش را واقعا نمی دانم .شاید جایی می خواستم که این حرفهای غریب و آشفته را بگویم.شاید جایی می خواستم تا دوستهایی پیدا کنم که بقدر کافی دور باشند که نشود ازشان ضربه خورد.نمی دانم.کلمات بیشتری در ذهنم نیست.ببخش قاعدتا باید یک پست مجزا می شد اما... .

 

پ.ن:باورت می شود زمان بیداد کرده؟؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط آلما |

فاطمه خانم گل – عروس کوچولوی خوبم – بطور مستقیم و نیاز نازنین بطور غیر مستقیم منو باز هل دادن وسط یک بازی و اینبار این بازی واقعا هولناکه:آدمهای تاثیرگذار بر زندگی شما کیا هستن؟

راستش هرچی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که تاثیر گرفتن در مورد کسی صدق می کنه که در یک یا چند زمینه " چیزی " شده باشه.خوب اصولا بنده در هیچ زمینه ای ویژه نبوده و نیستم.همیشه و در همه حال ،در هر موردی  بنده چسبونده شدم ( یک چیزی در همان مایه های دست یافتن ادبی خودمون )به سطح معمول.یعنی در هرچیز کاملا معمولیم.در تمام زمینه های سیاسی،فرهنگی،اجتماعی و.....

ابعاد شخصیت من بیشتر در محیط خانواده شکل گرفته.دوران دانشگاه،دوستهای متعدد ،آدمهایی که به بهانه های مختلف باهاشون برخورد کردم؛ همه و همه به نوعی در زندگی من تاثیر گذاشته ان.اما اینکه بتونم شخص خاصی رو اسم ببرم جدا معذورم.شاید مثلا در دنیای ادبیات علاقه خاصی به امثال نادر ابراهیمی،اوریانا فالاچی و غیره داشتم اما متاسفانه حتی نتونستم به سبک و سیاق اونها نزدیک بشم.

زیبا نیست اما ؛بیشترین تاثیر رو بر زندگی من کسانی گذاشتن که زمانی نقاب دوست بر چهره داشتند.این سکه های دورو با بدیهایی که در حق من کردند زخمهایی زدند که تا ابد پاک نمی شه و ایمان و اعتماد رو در من کشتند.می دونم تلخه،می دونم این نوشته بعضی ها رو ناراحت می کنه اما به یاد ندارم حقیقت شیرین و زیبا بوده باشه یا بشه رنگش کرد.حقیقت زندگی من همینه.

دلم می خواست شاد بنویسم اما نشد.شما به بزرگواری خودتون ببخشید.تقریبا تمامی دوستان این بازی رو انجام دادند بقیه هم اهل بازی نیستن و دعوت کردنشون می شه تف سربالا.به همین خاطر من کسی رو به این بازی دعوت نمی کنم.شاد باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط آلما |

مرا به آینده های دور تبعید نکن.من امروز می خواهمت که باشی.امروز نیازت دارم.فردا شاید که من نباشم.شاید باشم و دیگر نخواهمت.

کاش می دانستی برای من کاری ارزشمند و گرانبهاست که نخواهم و انجام دهی.وقتی بگویم و تو یادت بیفتد که باید می کردی و نکردی،دیگر انجام دادنش برایم اهمیت ندارد.پس الان بهتر است بروی و بنشینی به انتظار همان آینده دور دور ...اما ایمان داشته باش سر هیچ گذری مرا نخواهی یافت.

 

-         با من اکنون چه نشستن ها،چه خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست.                          حمید مصدق

-برای پست پایین پی نوشت جدید گذاشتم حوصله کردید بخونید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط آلما |

این روزها مدام از این حال به حال دیگر می روم.یک لحظه شادم لحظه ای دیگر غمگین.زمانی بی قید و

 بی خیالم و پشت پا می زنم به دنیا با تمام قواعد و بازیهایش و ساعتی دیگر چنان اسیر روزمرگیها و مشکلات می شوم که نفس کشیدن را هم از یاد می برم.برایت بگویم الان در این ساعت چه چیزها در ذهنم

 می چرخد خنده ات می گیرد.مثلا یک نمونه اش اینکه می گویم لبخند و یاد این sms از شوکای خوبم می افتم که نوشته بود:"می گویند لبخند ربطی به مرگ ندارد اما تو بخند تا من برایت بمیرم" زیباست نه؟حتی برای من که در سطح پایین احساسی قرار دارم این جمله زیباست.افکار درهم ذهنم را می نویسم تا تو هم لبخند بزنی.

-کسی را می شناسم که به جرمهای گوناگونی از قبیل :آدم ربایی،زنا،سرقت اموال دولتی و چندین جرم ریز و درشت دیگر نزدیک به یکسال شاید بیشتر به دلیل کشمکشهای قانونی در زندان بود.چند روز پیش شنیدم آزاد شده و خانواده اش اشک شوق ریزان رفته اند استقبالش.خوب این اصلا مهم نیست، نسبت خونی است دیگر.فقط حدس بزن چرا و چطور چنین آدمی تبرئه می شود؟؟؟بگذار کمی کمکت کنم چون این آدم

 یک ... است.معذورم از پرکردن نقطه چینها چون فعلا به این دریچه ارتباطی نیاز دارم.

-دیشب با یک دوست درمورد یک کتاب بحث می کردیم و به این نتیجه رسیدیم که شوهر محترم آینده من بیشتر از 2 روز ( آن هم در کمال بردباری و انصاف و لطف ) من را نگه نمی دارد و با چمدانی راهی خانه پدریم می کند.

-من همیشه عاشق موسیقی بوده و هستم.موزیک های مورد علاقه ام  مرا مست می کند و می برد به عالمی که دوستش دارم.این را گفتم که اضافه کنم هیچ دقت کرده اید که تلویزیونیها مدتی است پیشرفت خوبی در این زمینه داشته اند؟!! دقت کنید به تیتراژ پایانی زیبای دو سریالی که این روزها در حال نمایش است:

راه بی پایان و مدار صفر درجه.

-چند وقت پیش فیلمی در تلویزیون دیدم به نام :درجستجوی خوشبختی.قصه واقعی یک مرد.فیلم خوش ساخت و قشنگی بود اما چیزی که الان در ذهن من است آخرین صحنه های این فیلم است که در این چند روز مدام جلوی چشمم بوده.درست از لحظه ای که به این مرد می گویند قبول شده و باید کارش را شروع کند.تمام لحظاتی که در اتاق بود ،بلند شد،کیفش را برداشت از اداره زد بیرون قاطی جمعیت کثیر عابرین پیاده رو شد و شروع به دست زدن و خوشحالی کرد.که این سکانس در تضاد با سکانس آشنایی با دنیای بزرگ و باابهت بورس بود ؛لحظه ای که همه عابرین می خندیدند و او غبطه می خورد.به نظر من یکی از زیباترین  بازیهای ویل اسمیت دراین فیلم زیباست.بخصوص مدتی که در بهت میان گریه و خنده توی اتاق نشسته بود و خبر را

 می شنید و هیچ نمی گفت.ثانیه به ثانیه جلوی چشمم رژه می رود.

 

خوب پست طولانی شد ببخشید.تا شما باشید دیگر گله نکنید دیر به دیر آپ می کنم.تازه نصف افکار پریشانم را ننوشتم.شاید شماره 2 زدم بعدا،نمی دانم.خوش باشید.این شعرم که خیلی دوستش دارم برای همه شما به شرطی که باز شایعه سازی نکنید.

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید              وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید             وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی           چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

پ.ن:ن:الان اگر من رو ببینید خون جلوی چشمهام رو گرفته.اگر گفتید چرا؟؟چون من یه پست شونصد متری نوشتم و همه شما برداشتید گیر دادید به اون تیکه تهدید.منم حذفش کردم تا دلتون بسوزه.بابا ایها الناس لزوما اگر من از عقایدم می نویسم معنی اش این نیست که حتما برام پیش اومده.حالا یکی جرات داره بیاد از تهدید بنویسه.حیف که اینجا درست و درمون من بلد نیستم اسمایلی بزارم مگرنه اون چماق بدسته بجا بود.

پ.ن ۲:سری به این بلاگ بزنید و از بودن در این مهد دلیران لذت ببرید .لطفا سجده شکر فراموش نشود

http://www.emrooz76.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط آلما |