قطره های باران از روی شانه های عریانم سر می خورد و پشت گردنم لابه لای انبوه موهای سیاه گم می شوند.
دست می کشم روی علفهای ترد و خیس و از خوشی می لرزم.
چشم می بندم ،تو را می بینم
نزدیکی؛نزدیک تر از این نسیم وسوسه گر
نه.....این تو نیستی
نمی توانی تو باشی؛تو این من وحشی و افسارگسیخته را دوست نداری
چشم باز می کنم و می بینم که از سر پل می گذری
و چنان زیر چترت و لابه لای لباسهایت پنهان شده ای که انگار می ترسی این قطره های باران چیزی از تو بدزدند
- از بارون بیزارم.همه جارو خیس و گلی و کثیف می کنه.
- دروغ گفتی؟
-چی رو؟!
-که منو دوست داری؟
-تو کی می خوای مثل آدم حرف بزنی؟چه دخلی داره؟؟!!
-وقتی بارونو دوست نداری نمی تونی منو دوست داشته باشی
- ..........
یادم مانده بود روزی بانوی آب و خاک بودم و سرکش و امروز :دیوونه،خل و بچه!!!
چه چیز باعث شد اینهمه بالا بیایم؟هرچه بود خیلی دوستش دارم چون مرا از تو دور کرد و به این دخترک وحشی نزدیک و نزدیک تر.
-عذر تقصیر بابت تاخیر.البته اینبار دیگه تقصیر من نبود مسبب این سکته های قلبی عروقی مغزی و حمله های عصبی بلاگفا بود و بس.
نمی دونم چقدر اهل کتاب هستید،من کتاب رو خیلی زیاد دوست دارم کتابهای زیادی خونم و از خوندن خیلی هاشون به لذت خیلی بالایی رسیدم.نمی دونم براتون پیش اومده یا نه که خودتون رو تو یکی از کتابهایی که خوندید پیدا کرده باشید.خوب بالطبع خیلی از کتابها که تنوع شخصیت دارند رو ممکنه خونده باشید و طبییعتا خصوصیتهای مشترک زیادی با کاراکترهای کتاب پیدا کرده باشید.منظور من این کلیتها نیست،منظور من خود خودتونه.یعنی یک کاراکتر و شخصیت در یک کتاب که عینا آداب،رفتار،علایق و خصوصیت هاش شبیه شما باشه طوری که حس کنید این کتاب از روی شخصیت شما نوشته شده.خوب البته اگر کاراکتر مذکور از نظر حوزه جغرافیایی محل سکونت با شما در تضاد باشه بالطبع یک سری رفتارها هست که اون می تونه انجام بده و شما نه یا بالعکس.
مثلا اگر این آدم جایی در اروپا زندگی کنه می تونه با دوستهایی از جنس مخالف در یک جنگل یک کمپ بزنند و شما مطمئنا در ایران جرات چنین کاری رو نخواهید داشت .اما اگر می شد حتما شما هم از چنین برنامه ای استقبال می کردید.
من خودم این کتاب رو پیدا کردم؛خود واقعی ام رو.یعنی آدمی که بالذات هستم .البته متاسفانه یا خوشبختانه محیط متفاوت ،فرهنگ متفاوت و قواعد بی شمار باعث شده من عین رفتارهای اون آدم رو نتونم داشته باشم.اما با تمام وجود تائید می کنم.می دونم در شرایط مشابه هیچ تفاوتی در رفتارها نبود همونطور که الان در طرز فکر،علایق و سلیقه ها تضادی با این کاراکتر نمی بینم:کاراکتر اصلی کتاب"دیوانه بازی" اثر "کریستین بوبن".
این آدم دقیقا مثل منه و باور نمی کنید بارها این کتاب رو خوندم و هربار این شباهت ها من رو متعجب کرده.خیلی دلم می خواد بدونم شما به عنوان دوست های این دنیای مجازی براتون چنین چیزی پیش اومده یا نه.می شه این رو هم یه بازی فرض کرد.خوشحال می شم برام بنویسید و اگر جواب مثبت بود بنویسید کدوم شخصیت در کدوم کتاب.
بدون تعارف بدون تظاهر. این فرصت خوبیه که بهتر و بیشتر همدیگه رو بشناسیم.پس منتظر خوندن مشخصات کپی های شما در قلم نویسندگان دنیا هستم.
پ.ن:دوستهای خوبم که سراغ من رو گرفتید ممنون از لطفتون.بنده سالم و زنده ام به کوری چشم دشمنان اسلام.البته نشد برم به عشق زندگی"کتاب" برسم اما درگیر کارهایی بودم و فرصت نشد بیام.آهو خانم عزیز باعث افتخار منه هروقت اومدم باهات تماس می گیرم.حاج آقا جان ملت دربه در شما شد .یک حرکتی تکونی چیزی.مارو خبر کن.
لب بسته خاموشیم ده
چه حاصل ز بیداری دل؟
تو مستی و مدهوشیم ده
ببخش من را دوست کوچک من!
دیگر اشکی برای ریختن ندارم
دیگر حتی فریاد در گلویم یخ بسته
در برابر وسعت درد تو من خیلی حقیرم
دستهایم ناتوانند
به جای کودکی بربادرفته ات چه چیز می توانم به تو بدهم؟؟!
دلم می خواست می توانستم فریاد بکشم آنقدر بلند که هیچکس نتواند گوشهایش را بگیرد و نشنود
دلم می خواست حرف می زدم :
از پسرکان ژنده پوش دست فروش که مردی را خیلی زود بر دوش می کشند
از دخترکان گل فروش سر چهارراه که دیر یا زود به مسلخ خواهند رفت
از پسرکانی که اسیر انسان نماهایی شده اند که برای کسب پول به هرکاری مجبور می شوند؛فروش مواد،گدایی ،دزدی ...
- چطور تاب آوردی سنگینی هولناک یک ماشین را روی دستهای کوچکت به بهانه اینکه نظرکرده ای؟؟؟!!چرا کسی فریادهای دلخراشت را نشنید؟؟!!اشکهای پاکت را بر پهنه صورت پردردت چه کسی پاک کرد؟؟
راستی اسمت را به من نگفتی!اینجا همه تورا کودک خیابانی صدا می زنند.اینهمه کودک با یک اسم؟!!
ببخش دوست کوچکم فردا من هم تو را نمی بینم و فراموشت می کنم.فردا.....
دستهایت را دوست دارم
سرانگشتان لطیف و زیبایت را
با دستهایم حرف می زنند وقتی با سرانگشتانم لمسشان می کنم.
دستهایت چیزهایی به من می گوید که لبهایت یارای گفتنشان را ندارد
حتی چشمهایت سیاست پیشه شده اند.
اما سرانگشتان زیرک من الفبای دستها را خوب می فهمند
با لمس دستهایت پرده از رازهای ناگفته ات برمی دارم
می ترسی از من؟می خواهی چیزی از من پنهان کنی؟دستهایت را به من نده.
با دستهایم لمست می کنم،مزه مزه ات می کنم،کشفت می کنم
دستهایم را دوست دارم؛قوی،زیرک و هنرمندند.
پ.ن:از همه شما برای دعاهایتان ممنون.هنوز در بی خبری محض هستم اما حالا می دانم دیگر هر اتفاقی قرار بوده بیفتد پیش آمده دیگر گمان نکنم دعا دری را باز کند.
حرفهایی برای گفتن داشتم که فعلا مسکوت میزارم چون دعوت شدم به یک بازی هولناک.خوب قضیه از این قراره که جناب اریک عزیز من رو دعوت کردن که از ترسهام بنویسم و چون خاطر خودش و آریانای عزیز و اون 8 تا فین فینی نازنیش عزیزه، می نویسم.
حقیقت اینه که هرچی فکر می کنم ذهنم قد نمیده از چیزی بترسم.مثلا آقایون فکر می کنن ما خانمها باید از خزندگان و جوندگان و غیره و ذالک بترسیم. بنده به عنوان یک خانم از هیچکدوم از این چیزها نمی ترسم نه جونده نه خزنده و نه غیره.زحمت نکشید جدا نمی ترسم.
تنها 2 مورد به ذهنم میرسه که می نویسم.
1- وقتی کوچیک بودیم یادمه باغ دایی جان ناپلئون من و یک عده آپاچی که فکر کنم جمعا 5 نفری بودیم افتاده بودیم دنبال چند تا مرغ و جوجه فینگیلی خوشمل.غافل از اینکه یک عدد آقای غیور خانواده دوست دنبال ما داره نعره کشان میاد که از نوامیسش دفاع کنه.آقا چشمتون روز بد نبینه این خروسه اونروز یه حال اساسی به ما داد که ترس بدی رو تو وجود من گذاشت بعدها یکی دو تای دیگه رو هم که زخمی کرد سرشو بریدیم قابل توجه آقایونی که زیادی غیرتی میشن.البته بعدها این ترس از بین رفت و من خودم یک خروس حنایی خوشگل داشتم که البته سرشو بریدن و من کلی واسش عزاداری کردم.خوب شرمنده این ترس مال قدیمه و برطرف شده اما ترس بوده دیگه.
2- ترس بعدی من که واقعا نمی دونم از چه فکری سرچشمه می گیره و از کودکی با منه اینه که زبونم لال خدایی نکرده یک عزیز رو از دست بدم.حتی تصورش هم من رو دیوونه می کنه و همیشه تنها آرزوم این بوده که مرگ کسی رو به چشم نبینم که متاسفانه یک مورد رو دیدم و باورتون نمی شه اگر بگم بعد از نزدیک به 5 سال هنوز گاهی مچ خودم رو می گیرم که انکار دارم می کنم از دست دادنش رو.خدا کنه هیچ کدوم از ما از دست دادن یک عزیز رو تجربه نکنیم.
خوب باور کنید محض خاطر شما این یک مورد رو هم پیدا کردم.دیگه ترسی از چیزی ندارم.من حالا باید چند نفر رو دعوت کنم یعنی؟و لابد کسایی که دعوت نشده باشن؟خوب من همینطوری اسم می گم اگر قبلا دعوت شدن و نوشتن که هیچ وگرنه عجله کنن دست خودشون رو رو کنن.
شوکا،نیاز،فاطمه،آهو غزل و شهاب.
حال کردید فمینیستی رو؟فقط یک آقا.اگر کسی از قلم افتاد شرمنده.اریک خان و حاج آقا که قبلا نوشتن و پدرام خان هم که زیرآب هستن فعلا.