تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

دیشب خواب دیدم پنج ساله ام با همان موهای بلند مواج یا همان فرفری خودمان،با صورت و چشمهایی گرد و لپهای گلی ؛با همان سادگی،شیطنت و طراوت.

توی خوابم فرشته مهربانی بود که پابه پای من می دوید و اصلا نمی ترسید دنباله دامن بلند صورتیش زیر پایش گیر کند و تالاپی بخورد زمین.خسته که شدیم روی سنگی خاکستری توی یک مزرعه سبز گندم نشستیم و فرشته خانم به من یک هدیه داد:یک چیز خاص و باارزش.

بیدار که شدم توی دستهایم بود هنوز.یک پاک کن اکلیلی جادویی آبی رنگ.یادم مانده بود که می توانم باهاش چیزهای ناخوشایند را پاک کنم پس شروع کردم به پاک کردن تو.

تو و خاطرات لعنتی ات؛ اول از همه آن لبخندهای احمقانه ات که یک وقتی خاص و روشن بود.

پاک کردم پاک کردم و آخر سر دیدم چه دنیای زیبایی داشته ام پیش از آنکه باشی!!

چطور دنیای من را آنقدر تیره و کوچک کرده بودی؟؟!!

حالا من یک دنیای آرام و بی انتها دارم مهم نیست که خالی باشد.می توانم تا نفس دارم بدوم و از شلاق باد بر تنم لذت ببرم.

مرسی پری مهربان زیبای من!هدیه بسیار بسیار باارزشی بود.

- کسی هست که بخواهی پاکش کنی؟حاضرم پاک کنم را چند دقیقه ای بهت قرض بدهم ها!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط آلما |

آدمی موجود غریبی است،خیلی غریب.

بخش عظیمی از زندگیش را با آشنایانش قسمت می کند اما در اصل این غریبه ها هستند که سرنوشتش را رقم می زنند.

غریبه ای از راه می رسد و تمام زندگی آدم را زیر و رو می کند،اصلا فرقی نمی کند این غریبه بعدها اسمش چه بشود؛دوست ،همسر یا ....

امروز در این هوای پاک  و ناب بهاری با آسمانی صاف و زمینی خیس و تازه از باران چند دقیقه قبل

من دلم سخت برای غریبه ای تنگ شده که دیگر نیست.

غریبه ای که بخش عظیمی از خاطرات من با او رقم خورده است.

دیدار دوباره اش شده است بزرگترین رویای من.می گویم رویا و نه آرزو چون امیدی به تحققش ندارم،چون آنقدر دور شده که هیچ نشانی برجای نذاشته.

من دلم بی اندازه برای غریبه ام تنگ شده و حاضرم برای یکبار دیگر دیدنش هر بهایی بپردازم.

پ.ن:

دوستان محترمه و محترم لطفا قضیه را جنایی،سیاسی نکنید.اصلا پای عشق و عاشقی در میان نیست.بنده به دلایلی که در پستهای قبل ذکر شده تا بحال این خبط بزرگ را(عاشق شدن را می گویم)مرتکب نشده ام و از هر اتهامی مبری شناخته می شوم.

لطفا آرام بنشینید دادگاه رسمی است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط آلما |

همه تلخ شده ایم!

همه ما که باید مثلا آینده را بسازیم یا خیال می کنیم داریم می سازیم!

راستی مگر سهمی هم در ساخت فردای این سرزمین ویرانه داریم؟در حضور عالیجنابان کاغذی نه ؛گمان نکنم.

وطن ویرانم را تسلیم این چهره های تاریک کردم.زندگیم چی؟این یکی که مال من است مگر نه؟حقهای بسیاری از من گرفته اند.قواعد بی شمار برایم وضع کرده اند اما تکه پاره ای که از متاع بی ارزش زندگیم مانده که مال من است مگر نه؟

قسم می خورم سیاسی بازی در نیاورم.بره مطیعی باشم و سرم بکار خودم.لطفا این ته مانده را از من نگیرید بگذارید مزه مزه کنمش.

درست لبه پرتگاه ایستاده ام برای همین است که هدایت را دوست ندارم.همه کسانی که مثل هدایت تلخیها را می بینند می نویسند را هم دوست ندارم .یعنی نه اینکه دوست نداشته باشم .می ترسم ازشان.چون تلنگر کوچکی می شوند که من سقوط کنم در دره ای بی انتها.

می خواهم زندگی کنم.برایم مهم نیست حقیرانه باشد.می خواهم به چیزهای بی ارزش دل ببندم .خوشیهای سطحی و پوچ داشته باشم.دلم را خوش کنم به چیزهای مسخره و مضحک

.من بلد نیستم درست فکر کنم.بزرگ فکر کنم.

 

پ.ن:این روزها به بلاگهای خیلی از دوستان سر که می زنم دلم می گیرد.این دلتنگی انگیزه ای شد برایتان بنویسم و بخواهم بگویم قدری آسان بگیرید زندگی روی زیبایی هم دارد  فقط طور دیگری باید دید.

پ.ن ۲:تشنه لبخند توام برایم اشک هدیه نیاور.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط آلما |

من هیوقت خدا از ته قلبم دوست نداشته ام که دوست پسر داشته باشم.یعنی دوست پسر به معنی درست و واقعی کلمه وگرنه بین همکارها و اطرافیان و آشناها از جنس مخالف دوستهای خیلی خوبی هم دارم اما اینکه کسی باشد که مثلا بهم زنگ بزنیم،قرار بیرون بگذاریم،ساعتها حرفها و وعده های دروغ عاشقانه بهم بدهیم و از این دست، پیش نیامده حالا چرا؟دلیلش کمی که چه عرض کنم خیلی مسخره و خنده دار است پس اگر بخواهی می توانی بخندی.من دوست پسر نداشتم چون علاوه بر اینکه از خیانت می ترسم از روزمرگی هم بشدت نفرت دارم  و نیز عادی بودن .یعنی تصورش را که می کنم اگر بخواهم این کار را بکنم باید با پسری معمولی از قماش خودم دوست شوم (که لابد قلریون قلریون تا دل دارد و هرکدام از این قلریون تا دل هم مولتی یوزر است و می تواند به 164 الی 189 نفر همزمان سرویس بدهد)، الکی با هم وقت بگذرانیم بعد برای هم تکراری شویم و او برود سراغ دلبر دیگر من هم تا آخر عمرم لعنت ابدی نثار هرچی مرد گردن کلفت هست بکنم واقعا تنم می لرزد حالا مثلا در بهترین حالت قرار است چه بشود؟عاشق بمانیم ازدواج کنیم بچه دار شویم و ....خوب این کارها که بدون دردسرهای اولیه ترس از آبروریزی توی محل و فامیل،خیانت و هزار کوفت دیگر هم ممکن است پس چی این دوستی متمایز هست مثلا؟؟

نه من جدا از این عادی و به روال بودنها متنفرم .من اگر می توانستم جای دیگری یعنی کشور دیگری باشم حتما دوست پسر انتخاب می کردم آنهم چه انتخابی.به یک دوست گفتم و کلی خندید پس برای شادکردن دل همه شما اینجا هم می نویسم.دوست پسر من می بایست یکی از دو مورد زیر می شد:

1-   من همیشه عاشق این بودم که بوی فرندم یک سیاهپوست گردن کلفت غول پیکر باشد که قهرمان حرفه ای بوکس هم باشد صد البته.  قیافه شبیه به دنزل واشنگتن هم می داشت که چه بهتر(دارید اشتهای ناچیز من را!!!؟)وای که من چقدر با این موزیک ویدئو جدید شکیرا حال می کنم که دوست پسرش این شکلی است که البته آخر بخیر نیست بماند.

2-   مورد بعدی می توانست یکی از روسای باندهای مافیایی باشد.از این آدمهای خشن کله گنده ؛حالا نه دیگر در حد پدرخوانده .مثلا از دستیارهای مهمش.که زندگی مخفی و زیرزمینی دارند و زندگیشان پر است از ریسک و خطر و همیشه از طرف نیروهای امنیتی و رقبای دیگر تهدید می شوند.

خوب چیکار کنم سلیقه است دیگر.بزور که نمی شود تغییرش داد.البته بماند که در این کشور خراب شده داغ این دوست پسرهای جالب و محشر به دل من ماند که ماند.

پ.ن:اگر به دلیل این پست بی ادبی بلاگ من فیلتر شد هرخوبی بدی دیدید حلالم کنید.شاید هم باکلاس شدم از اوین سر درآوردم.در ضمن اگر کسی در همین ایران خودمان از این موارد سراغ دارد آدرسش را به من بدهد ممنون می شوم و یک مژدگانی هم می دهم حسابی.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط آلما |

خسته ام

اینکه می نویسم خسته اصلا ربطی به جسم ندارد.نه اینکه این روزها مشغول خوردن و خوابیدن باشم ،نه.اما آنقدر به کار عادت دارم که خستگی جسمی را بی هیچ گلایه از سر می گذرانم با یک لیوان چای داغ یا  دمی خواب.

چیزی در وجود من هست که بی نهایت خسته شده و این برمی گردد به ماهها قبل.این عادت غریب من است که ماهها خستگی ها و دردها را روی هم انبار می کنم تا سرریز می شود.

نیاز دارم بروم .دور شوم نمی دانم تا کجا فقط دلم می خواهد آنقدری باشد که آشناهای همیشگی دور و برم نباشند.دلم آدمهای جدید می خواهد.

کسی که بفهمد،بخواند،ببیند،لمس کند...کسی شبیه خودم.حالا نه اینکه فکر کنید ادعا دارم که من روشنفکرم نه.عامی مثل من اما جنس حرفهایش شبیه من باشد.ننشیند فلسفه ببافد برایم که مرغ اول بود یا تخم مرغ و در ضمن مهمتر از همه ساعاتی که با همیم فراموش کند من زنم.

دلم لک زده بنشینم در یک کافی شاپ تاریک قهوه تلخ بخورم و بخوانم و حرف بزنم.

پ.ن:می آیی با من؟!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط آلما |