نذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو باشم
می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه باتو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیان و تو نباشی دلم دق می کنه با اینهمه درد
تموم زندگیم رو زیر و رو کن که بی تو دلخوشیهامم گناهه
خودت باش و من و دیوانگیهام فقط با تو دل من روبراهه
بذار باور کنم اینو که با عشق حقیقت می شه تو افسانه باشه
می شه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیوانه باشه
این شعرها،این کلمات خائن و فریبنده خوابم می کنند.خواب می بینم عاشقم.خواب می بینم دستهایی هست که مال منند و از دستهای سرد من نمی ترسند.خواب می بینم کسی هست که نگران مریض شدنهای من است،تشنه دیدار من،مشتاق شنیدن صدای من.
خواب می بینم کسی هست که با لمس سرانگشتانش زندگی را در من جاری می کند.
چشم باز می کنم؛روبروی من همان دنیای خاکستری ست.پر از دزدی،جنگ،قتل،غارت،ظلم،خیانت،بی عدالتی،فقر و ....
به من نگو عشق بر همه اینها می چربد.دنیای ما دیگر دنیای عاشقی کردن نیست.
من حتی می توانم بر تمام این زشتیها چشم ببندم و عاشق شوم اما آنچه مرا همیشه از عاشقی ترسانده یکی از این سیاهیهاست:خیانت.
تصورش را که می کنم اگر آنکس که به مهر دستان مرا می فشارد لحظه ای دیگر شانه دیگری را لمس کند،باورم به عشق تار می شود.نه من مال عاشقی نیستم این حرفها به من نیامده.بی دغدغه از بهاری که عجولانه آمده و بر طبیعت دامن کشیده لذت می برم.
پ.ن:کسی به فکر یار نیست کسی به فکر ما شدن
از آن تبار بت شکن تو مانده ای و بغض من
برای توست که می نویسم؛ برای تویی که می شناسمت ،که از جنس منی
برای تو که زخم خورده ای
راستی کدام زخم عمیق تر بود بانو؟؟! زخمی که بیگانه ها زدند یا جای دشنه ای که از آشنا خوردی؟؟
به من بگو فریادهایت را چه کسی شنید؟اشک هایت را که پاک کرد؟؟
به من بگو زین پس در قاموس تو عشق،ایمان،اعتماد چه معنایی دارند؟
خواندم که به مرگ می اندیشی و دلم لرزید.مگر چه کسی بیش از تو لیاقت زنده بودن دارد؟!
چه کسی چون تو با درد زندگی را به حقیقت فهمید؟
تحقیر شدی،زخم خوردی ...می دانم.به شکلی دیگر تحقیر شدم ؛زخم خوردم ...بدان.
می فهممت باور کن.
بر تنت اگر زخم زدند نگذار آیینه دلت را بشکنند .نگذار غرورت را،هویت پاکت را زخمی کنند.
بمان بانو!زندگی مال توست بانوی زخم خورده.
دستهای سرد و خشک من هیچت نمی ارزند اما بوسه می زنم بر زخمهای گرانبهایت.
پ.ن:چند روز فبل از طریق بلاگ یکی از دوستان به این مطلب برخوردم و دلم سخت لرزید.نمی تونم درست لینک بزارم اما آدرس رو می زارم بخونید درد مشترک همه ماست که هنوز فکر می کنیم .
http://www.dreamlandblog.com/2007/02/15/i/12,24,10
پ.ن:گیرم که می زنید،گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!
ببین باور کن برای دیدن باید چشمهایت را باز کنی،این را سالهاست دانشمندان ثابت کرده اند!
چشمهایت را که باز کردی بی زحمت خوب ببین من را.من اینم،همین آدمی که خودم اعتراف می کنم:
خشک،وحشی،سرد و گاهی سخت نامهربان و بی احساس.
باز اخم نکن که یعنی چی این حرفها؟این ادا و کلاس برای چیست؟
نه کلاس نیست عزیزم! ادا و فروتنی هم نیست.من دقیقا همان آدم مزخرفی هستم که گفتم.نمی توانی عوضم کنی،می خواهی کنارم باشی باید مرا همینگونه بپذیری.
یکی از شخصیت های منفور ذهن من ژان والژان است باور کن من کوزت نیستم دستم را هم دراز نکرده ام که بگیری،اصلا کمک نمی خواهم که تو قهرمان قصه اش شوی.