بازآ که گریزی نیست از این شب رسوایی
برگرد که جا ماندم از قافله پرواز
پایان رهم بن بست در حسرت یک آغاز
پ.ن:از لابه لای ابرهای تیره گاه لازم است خورشید سرک بکشد.رنگ نور فراموشم شده.
گریه نکن!
ببین داره بارون میاد،تو همیشه عاشق برف و بارون بودی مگه نه؟
چته لعنتی؟!اینقدر سکوت نکن دلم گرفت.هی نشین اون گوشه زانوهاتو بغل کن.بلند شو خسته شدم با من حرف بزن،حرف بزن ولی گریه نکن.
تو حق نداری گریه کنی،حق نداری خسته بشی،حق نداری کم بیاری.
من روی تو خیلی حساب کردم ببین،بلند شو با من بیا کنار پنجره.
با چشمای من این بارونو ببین،با دستهای من شیشه خیس و سرد رو لمس کن،با لبهای من لبخند بزن
فقط گریه نکن.
پ.ن:افتادن از طبقه صدم همانقدر ضربه می زند که از طبقه سوم.اگر قرار بود بیافتم چه بهتر که از خیلی بالاتر بیافتم.