![]() |
![]() |
|
|
شمردم:سی و هفت.خواستم برگردم باز همان مسیر را و آخر خط بشمرم سی و هشت.اما یادم افتاد مرد اخمو هنوز از پشت شیشه دارد مرا می پاید. سردم شده ،خیلی زیاد.دستهایم را آنقدر "ها" کردم که نفسم هم منجمد شده.لجم می گیرد از خودم، از مرد اخموی پشت شیشه،از سرما،از اشکهایی که پشت پلکهایم دودو می زنند.دلم نمی خواهد گریه کنم .دلم می خواهد سرم را بالا بگیرم با غرور و زل بزنم توی چشمهای مردک پررویی که چنان از پشت شیشه به من نگاه می کند انگار تکه ای آشغال را تجزیه و تحلیل می کند. چه فکری می کند؟دختری روبروی مغازه اش در سرمای هوایی که رو به تاریکی می گذارد سی و هفت بار مسیری 6 متری را می رود و می آید.خوب به خودش رسیده و مدام ساعت و موبایلش را چک می کند. نشسته تا زید مرا ببیند که می آید و لابد عذر می آورد بابت تاخیر،دست مرا می گیرد و من غرزنان و با ناز فراوان همراهش می شوم.شاید هم ماشینکی داشته باشد ،بیاید بوق بزند و من با اخم بروم سوار شوم.نمی دانم چرا اما احساس می کنم دستش آماده است که برود روی دوتا یک و بعد یک صفر و یکی از مصادیق فساد و از هم گسیختگی جامعه را به درک واصل کند و توطئه دشمنان دین را برباد دهد و لابد شب برود خانه ،باد به غبغب بیاندازد و پا روی پا و فکر کند چقدر مهم شده و چقدر خدا دارد خوشحالی می کند بابت داشتن بنده صالحی مثل او. بی خیال پالتوی روشن ،بی خیال کلاس و آداب ؛ می نشینم روی سکوی جلوی یک مغازه عتیقه فروشی که بسته است ،درست روبروی مغازه اش دست می گذارم زیر چانه و زل می زنم از همان فاصله نه چندان نزدیک توی چشمهای دریده اش. چقدرگذشت؟10 دقیقه؟نیم ساعت؟یک ساعت؟نمی دانم اما عاقبت سر برگرداند و زمین را گشت پی چیزی مجهول. شکست خوردی از من؟از دختر سبکسری که نه دین می داند و نه خدا می شناسد به زعم تو؟تو برحقی یا من؟خدا با کدام ماست؟ جرات می کنی بیایی نزدیک من؟عطر مرا بو بکشی؟صدای نرم مرا بشنوی؟گرمای مرا حس کنی؟ نمی کنی می دانی که می لغزی و فرو میریزی.می دانی که اسیرت می کنم به نگاهی ،به لمسی. این است تمام ایمان تو؟تمام حقانیت خدای تو؟ خدای تو شبیه خدای من نیست.خدای من خدای عقوبت و عذاب نیست.لطیف لطیف است مثل ابر و عاشق؛عاشقتر از فرهاد. بلند می شوم راه می افتم .مسیر کوچکم را برای سی و هشتمین بار وآخرین بار می روم.اینبار به جای آنکه برگردم می پیچم توی کوچه کناری و شروع می کنم به دویدن. صدای کلاغی از بالای درخت پخش می شود در تمام تنم.یادم میرود سی و هشت بار پیاده رو را در انتظار چه کسی یا چه چیزی دوره کرده بودم.چه کسی قرار بود بیاید که نیامد؟به نفس نفس که می افتم می ایستم. چرا دویدم؟در خیابانی غریبه ام که نمی دانم اسمش چیست.کجا دارم می روم؟؟ من سردم است ؛ دست هایت را می خواهم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط آلما |
|
|
دلم برف می خواد خیلی زیاد. از اون برفای ناب زمستون که وقتی روش راه می ری تا زانو فرو بری و گرپ گرپ زیر پات صدا کنه. دلم می خواد باز برف بازی کنم ؛ عین بچه ها بعد با دستای قرمز یخ زده بیام سراغت دستامو بزارم دور گردنت تا یخ کنی و دادت بره آسمون. دلم می خواد کنار هم بشینیم و تند تند قهوه داغ تلخ سر بکشیم و غیبت کنیم. چرا اینجا آسمون خسیس شده؟؟؟!! من دلم برف می خواد بی زحمت هرکی رفت بالا سفارش منو بده دست فرشته سفید برفی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط آلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آمده ام لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم و مست شویم بعد می روم بی انکه نشانی برجای بماند .
|
| پیوندها |
|
Bring me to life عقاید یک دلقک همه روزهام فارنهایت 1979 شراگیم همیشه بهار گیلاسی نيمكت تنهايي من ابراهیم نبوی یادداشت های یک جوان امید(وجد سابق) نارنج |
|
RSS
|