برای آدم برفی کوچکی که 4 نفری روی پله های کنار پارک ساختیم. برای پسری که درب ماشین در حال حرکت را باز کرد؛تا کمر خم شد و مشتی برف برداشت و پرت کرد به سمت ما، به من که خورد فاتحانه فریاد کشید:کشتمت. برای برف بازیهای کودکانه درست روزی که فرجه یکی از سخت ترین امتحانات بود. برای دویدنهای بین میدان نماز و دانشگاه. برای پرسه زدن توی پارکهای پیروزی،دانشجو و .... برای بارها و بارها فاصله باغ ملی و سه راه ارمنه را 8 نفری رفتن و خندیدنهای با صدای بلند. برای پسرک تخس برق که زمزمه کرد:کم بخند بچه. برای پردیس دانشگاه،ساختمان شریف،ساختمان فنی،اراکی ،امام و تمام گوشه کنارهای دانشگاه. برای "تن تو نازک و نرم مثل برف" زیر بارش بی امان برف. برای تکه کاغذهایی که روی آب رقصیدند و تکه هایی از گذشته مرا با خود بردند. برای شیطنت روز 27 آذر سر کلاس بداخلاق ترین استاد-اشرفی- و لبخند غریب. برای پیست اسکی،شهربازی ،شهرصنعتی و باغ برفی. برای سرخوردن از پله،دررفتن کتف،بیمارستان. دلم اما برای تو تنگ نشده دلم سخت برای خودم تنگ شده برای من جوانی که در پیچ و خم زمان گمش کردم و هیچ نشانی بر جای نذاشته که بیابمش.
به من بگو چقدر باید بدوم تا به تو برسم؟؟؟
چقدر فریاد بکشم که بشنوی مرا؟؟؟
تا کجا دوام بیاورم؟؟؟
پ.ن:کلاغ قصه من دربه در آسمانت شد.کی به خانه می رسد خسته زخمی بال من؟؟نشان خانه ات کو؟؟
یه نفس نوازشم کن بزار از شب گل بباره
چیزی تا گریه نمونده پر بغض همه دنیام
منو با یه بوسه بشکن که سکوته همه حرفام