ماهها،روزها،ساعت ها و لحظه های بسیاری در وحشت از دست دادنت نفس کشیدم.
کابوس رفتنت را،مال من نبودنت را بارها و بارها به آب گفتم
و حالا
اینسوی فاصله ها
به تو می نگرم که
هیچوقت مال من نبودی.
دیگر دلم نمی خواهد هوای دلت را داشته باشم.
دیگر دلم نمی خواهد هر وقت حرفی می زنم،نگاهی می کنم
یا کاری می کنم مواظب باشم
مبادا چینی نازک دلت ترک بردارد.
دلم می خواهد یکبار هم که شده نگران شکستن دل خودم باشم.
پ.ن:می زاری به دل خودم سرک بکشم؟؟!
فریاد نزن!
لازم نیست اینقدر بلند فریاد بکشی.من نزدیکم؛ببین!
همینجا هستم کنار تو،شاید یک متر فاصله بینمان باشد می شنوم چه می گویی.
چرا فکر می کنی اگر افکار و عقایدت را با فریاد بر من بکوبی بیشتر اثر دارد؟!
وقتی باورت نکنم تا عرش هم که برود صدایت باز هم همان خواهد بود؛باورت ندارم.
نمی فهممت از جنس من نیستی.به زبان من حرف نمی زنی.
الفبایت را می شناسم ؛کلماتت همان است که من هم به کار می برم.اما نمی دانم جمله هایت را که کنار هم می گذاری و فریادشان می کنی چرا بیگانه اند!
بلندتر فریاد کنی بیشتر گوشهایم را فشار می دهم و دورتر می شوم.
تنهایم بگذار،خسته ام؛نمی فهمم چه می گویی،نمی خواهم بفهمم چه می گویی.
فقط برو؛همین!