![]() |
![]() |
|
|
دلم می خواهد بروم به ایستگاه قطار و بلیطی بگیرم برای اولین سفر به دورترین جایی که می شود رفت از آنچه هستم سخت بیزارم و دلزده از این آدمی که لباسهای مرا می پوشد از دریچه چشمهای من نگاه می کند با لبهای من می خندد با قلبم گریه می کند. از این موجود حقیری که هیچوقت هیچ چیزی نداشت هیچ چیزی را با اراده و میل خودش به دست نیاورد برای دیگران زندگی کرد؛نفس کشید؛راه رفت . دلم می خواست برای خودم چیزی داشتم، برای دل خودم. خیلی تلخ است رفیق که دنیایت را به میل کسانی بسازی که دوستت ندارند که تحقیرت می کنند و هیچوقت از آنچه هستی ؛آنچه به میل و دستورشان از خودت ساخته ای راضی نیستند درست مثل این است که تمام خودت را بفروشی تا هدیه ای بخری برای کسی و هدیه ات را دور بیندازد تو می مانی و هیچ. من خودم را از کجا می توانم پس بگیرم؟ خدایا جوابی برای من داری؟رویت می شود روزی بخواهی مرا داوری کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط آلما |
|
|
امروز مردی را به خاک سپردند که سرانگشتان خداگونه اش زیباترین عاشقانه های این خاک را جان داده بود عدالت افسانه ای بیش نیست وگرنه آن دستها را زیر خروارها خاک نمی نهاد بعد از او قلم حرمتی ندارد
تو مرگ سبز می دانی چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط آلما |
|
|
از اینهمه جنگیدن خسته شده ام
می فهمی؟؟ این روزها مدام فکر می کنم چرا تو اینقدر آسوده ای؟ من اینهمه آسایش خاطر به تو بخشیدم؟ من یادت دادم که مختاری هرکاری بکنی؟ من اجازه دادم تو هرطور دلت خواست با من تا کنی؟ . . من بودم می دانم اما دیگر برایت کافی است حوصله ات را ندارم ببین چمدانت را جلوی در گذاشته ام می توانی برش داری یادت نرود در را محکم ببندی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط آلما |
|
|
دلت برای من هیچ تنگ می شود؟ لحظه ای هست میان تمام روزهایت که یاد من لبریزش کند؟ اصلا من را هنوز به خاطر داری؟ می شناسی مرا یا خودم را معرفی کنم؟ خاطرات مشترکمان را کجا خاک کردی که هنوز بویش تمام جان مرا پر می کند؟! چرا باید تو را بخاطر بیاورم؟ به من یاد می دهی اصول این بازی را؟ -فراموشی را. من هم می خواهم مثل تو یاد بگیرم شاگرد خوبی هستم باور کن یادم بدهی بهتر از خودت فراموش می کنم شروع کنیم؟؟؟ - راستی دیشب دلم برایت خیلی تنگ شده بود،دوست من! . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط آلما |
|
|
دور و برم پر شده است از آدمهاي دورو،پست ،حقير و آلوده مي ترسم نه از اين آدمها از اينكه من هم شبيه اينها باشم و ندانم مي ترسم من هم اينقدر حقير باشم و كثيف و اين آيينه نشانم ندهد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط آلما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آمده ام لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم و مست شویم بعد می روم بی انکه نشانی برجای بماند .
|
|
RSS
|