|
آرش فقط نوزده سال داشت جوانیش تازه آغاز شده بود و بی شک شور و شوق زندگی لبریزش کرده بود نمی دانم عاشق بود یا نه نمی دانم کسی عاشقش بود یا نه اما بی شک او هم مثل ما با همه تلخی ها به عشق و امید هنوز باور داشت اما حالا زیر خروارها خاک تمام درخشش و حرارت زندگی در سینه جوانش خاموش و سرد شده من ایمان دارم اگر عاقبتی باشد و روز جزایی اشک های پدر و مادر آرش ، مر تضوی را به قعر سیاهی و عذاب خواهد کشاند اشکهای پدران و مادران همه کسانی که این جلاد جوانیشان را سوزاند
آقای بزرگوار آزادیتان مبارک ملت سبز ایران شما را از یاد نمی برد
بی نهایت خسته ام ولی به جای خوابیدن نشسته ام پای این صفحه یک لیوان شکلات داغ می خورم و موهای دخترک کوچکم را نوازش می کنم موهایش فرفری است و رنگی نزدیک به زیتونی دارد من در تشخیص رنگ مو خیلی افتضاحم دلم بدجوری شکسته باز دلم یک حال خوب می خواهد نه برای چند ساعت یا نهایتا یک روز دلم می خواهد چند روز حالم خوب باشد تا مزه و حقیقی بودنش را لمس کنم اما خوشیهای این روزهای من کوتاه و فانی شده اند یاد شعر شادمهر می افتم:آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره دلم هوای جوانی بی دغدغه کرده هوای بالای پشت بام خواندن:شبا وقتی فضای شهر لبریز بوی بارونه.... حتی جمع شدن با بچه ها دور هم دردی را دوا نکرد چون کسی هست که تمام لحظه های خوب مرا به هم بریزد با همه این احوال چرا آرزویم ماندن توست نامهربان؟؟ پ.ن:رز عزیز خوشحالم برگشتی همه نوشته هاتو خوندم میام نظر می دم وقتی کمی نیرو پیدا کردم پ.ن2:غزل خانم گل پیامت رو دیر فرستادی و دیرتر دیدم در هرصورت ممنونم.شانس همیشه از ما یه قدم جلوتره پ.ن3:برای روشن سازی افکار عمومی :من هنوز خونه مادر و پدر گرامی تشریف دارم.دخترک کوچک من الزاما آدم نیست.عروسک کوچک یک وجبی است با موهای زیتونی فرفری و چشمهای خاکستری.عاشق موهای قشنگش شده ام به شدت
وتو هنوز حرف منی هنوز یادگاریهایت بر دستان من مانده ببین زخمهایی را که برجای گذاشتی هنوز تو گذشته و حال منی بی هیچ امید به آنکه آینده من باشی شاید فردا برای همیشه دفتری بسته شود شاید من قانون خدای تو را زیر پا بگذارم و بروم اول صف رفتن من از مبارزه خسته ام فقط همین
این روزها به شدت از خودم بیزارم از این آدم تو سری خوری که شده ام گمانم مال سن است از تنها شدن می ترسم و دارم به همه اطرافیانم باج می دهم تا تنهایم نگذراند این آدم امروز اصلا شبیه من نیست.جوانتر که بودم اشتباهات و آزارهای دیگران را جبران می کردم بی کم و کاست امروز اذیت می شوم و عذرخواهی می کنم حتی دلم نمی خواهد توی آینه خودم را نگاه کنم. تصویر توی آینه آن دختری نیست که روزی تحسینش می کردم دلم برای خودم تنگ شده دلم می خواهد این ترس لعنتی را بریزم دور و خودم باشم دلم می خواهد مثل قدیم توی دلم بگویم :"به جهنم که مرا دوست نداری در عوضش من از تو بیزارم" کاش به یاد بیاورم که دنیا نیامده ام تا به میل دیگران باشم اینهمه تایید به چه در من می خورد وقتی اینطور از خودم نفرت دارم
|
About
آمده ام لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم و مست شویم بعد می روم بی انکه نشانی برجای بماند . Archivesبهمن 1388دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 Links
Bring me to life |