تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ
این روزها به شدت از خودم بیزارم

از این آدم تو سری خوری که شده ام

گمانم مال سن است از تنها شدن می ترسم و دارم به همه اطرافیانم باج می دهم تا تنهایم نگذراند

این آدم امروز اصلا شبیه من نیست.جوانتر که بودم اشتباهات و آزارهای دیگران را جبران می کردم بی کم و کاست

امروز اذیت می شوم و عذرخواهی می کنم

حتی دلم نمی خواهد توی آینه خودم را نگاه کنم.

تصویر توی آینه آن دختری نیست که روزی تحسینش می کردم

دلم برای خودم تنگ شده دلم می خواهد این ترس لعنتی را بریزم دور و خودم باشم

دلم می خواهد مثل قدیم توی دلم بگویم :"به جهنم که مرا دوست نداری در عوضش من از تو بیزارم"

کاش به یاد بیاورم که دنیا نیامده ام تا به میل دیگران باشم اینهمه تایید به چه در من می خورد وقتی اینطور از خودم نفرت دارم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط آلما |

  آهنگ جدید ابی به اسم نوازش رو گوش می کنم

خیلی لطیف ، نمناک و غم انگیزه

حرف فرصتهاست که از دست می روند حرف آخرین دیدار آخرین نوازش آخرین فرصت عاشقی

فکر می کنم در این سالها چقدر فرصت از دست داده ام

بخش بزرگ جوانی من گذشت گذشت؟نه ....سوخت

سوخت و به باد رفت.من هیچوقت جوانی نکردم

احساس می کنم تمام عمرم به بطالت گذشت شاید در نظر دیگران من امتیازات خوبی دارم.درس خوانده ام مدرک گرفته ام و چند سال سابقه کار دارم

اما فقط من می دانم چطور تمام سالهای زندگیم سوخت، در حسرت زندگی، در حسرت جوانی

چه آرزوهایی در دلم پوسید ،خاک شد، محو شد

حتی شرر کوچکی زیر خاکستر به جا نمانده که روزی امید شعله ور شدنش باشد

چقدر دلم می خواست یک شب با دوستانم کنار دریا بنشینم کنار آتشی گرم حرف بزنیم بگوییم بخندیم بخوانیم

چقدر دلم می خواست سفر کنم بروم و ببینم جاهایی را که در عکسها دیده بودم ،تنها

تمامشان سوختند تکه تکه شدند و به تاریخ ذهن سرد من پیوستند

مغزم شده گورستان آرزوهای ونیازهای  از دست رفته

از فروغ خواندم:

"آخرین دست ، آخرین برگ، آخرین شانس"

آخرین برگ قمار عمر من کجای بازی رو شد که من ندیدم؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط آلما |

باد پاییز هزار هزار رنگ زیبا به دشت ها می پاشد

خنکای مهر را دوست دارم و صدای دل انگیز بارانش را

پاییز فصل محبوب من نیست زمستان و برفش را بیشتر دوست دارم  اما پاییز را بخاطر خنکایش رنگهایش و بارانش تحسین می کنم

این روزها می گذرند:خوب- بد -شاد -کسل کننده

ده روزی هست که یک پسر کوچولوی ناز به خانواده ما اضافه شده .خواهرزاده ای که کمی شبیه نوزادی من است و بیشتر شبیه مادرش.

کوچولو به دنیای سخت و بی رحم اما وسوسه انگیز خوش آمدی.

این روزها دنیا را با همه بدیهایش دوست دارم

-ممنونم که با منی.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط آلما |

دلم می خواست کسی مرا بیدار کند و بگوید تمام این روزها کابوسی بیش نبوده

دلم یک قطره آرامش ناب می خواهد یک دم فراموشی تام

دلم یک خواب ابدی می خواهد از حالا تا نهایت

چه کسی گفته خداوند به اندازه صبر آدم ها درد می دهد؟

این دردهای مدام بیش از آستانه تحمل منند

رو به هر طرف می کنم درد و تاریکی است

 

پ.ن:مثل خیلی های دیگر من  هم از نوشتن دردها به بن بست رسیده ام.اعترافات دروغین و نمایشی ابطحی و .. بماند،ایستادگی نبوی و قهرمانیش در ذهن همه ما را تاریخ فراموش نمی کند،تاریخ قطبی و شریفی نیا و رضا یی و خائنین دیگر را نیز فراموش نمی کند.تاریخ جانیان و جنایاتشان را فراموش نمی کند.من فقط  همچنان امیدوارم

پ.ن 2:فاطمه عزیزم عروس خانم کوچولو چطوری؟درسته پیر شدم ولی نه اونقدرها.مگه می شه دوستای خوبم رو فراموش کنم.تو و نیاز اولین دوستای من تو نت بودید.امیدوارم زندگی به کامت باشه.باز هم بیا و از خودت برام بنویس.اگر بلاگ رو راه انداختی خبرم کن خانمی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط آلما |

هیچ می دانستی چقدر نیازت داشتم؟

برایت گفته بودم در سختی ها به تو دلگرمم؟

چطور شکستی؟چه کسی به تو حق داد فرو بریزی و باور مرا نابود کنی؟

چرا همه اسطوره های خوب کودکیم را سوزاندی؟

قدیس نمی خواستمت چرا دیو شدی؟

چرا پاکی را بی رنگ و بی معنی کردی؟

پس از این من به که ایمان برم؟

 

                                                               تو مرا از من بازداشتی

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط آلما |