تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ
آقای بزرگوار آزادیتان مبارک

ملت سبز ایران شما را از یاد نمی برد


پ.ن:حق با شماست گارسیای عزیز کمی دیر هست که بگذارید به حساب گرفتاریهای تلخ این روزهای من.ولی فکر می کنم هنوز تا شب 7 فاصله هست و می دانم باز روز  بزرگی خواهد شد.
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط آلما |

بی نهایت خسته ام ولی به جای خوابیدن نشسته ام پای این صفحه

یک لیوان شکلات داغ می خورم و موهای دخترک کوچکم را نوازش می کنم

موهایش فرفری است و رنگی نزدیک به زیتونی دارد

من در تشخیص رنگ مو خیلی افتضاحم

دلم بدجوری شکسته باز

دلم یک حال خوب می خواهد نه برای چند ساعت یا نهایتا یک روز

دلم می خواهد چند روز حالم خوب باشد تا مزه و حقیقی بودنش را لمس کنم

اما خوشیهای این روزهای من کوتاه و فانی شده اند

یاد شعر شادمهر می افتم:آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

دلم هوای جوانی  بی دغدغه کرده

هوای بالای پشت بام خواندن:شبا وقتی فضای شهر لبریز بوی بارونه....

حتی جمع شدن با بچه ها دور هم دردی را دوا نکرد چون کسی هست که تمام لحظه های خوب مرا به هم بریزد

با همه این احوال چرا آرزویم ماندن توست نامهربان؟؟


پ.ن:رز عزیز خوشحالم برگشتی همه نوشته هاتو خوندم میام نظر می دم وقتی کمی نیرو پیدا کردم

پ.ن2:غزل خانم گل پیامت رو دیر فرستادی و دیرتر دیدم در هرصورت ممنونم.شانس همیشه از ما یه قدم جلوتره

پ.ن3:برای روشن سازی افکار عمومی :من هنوز خونه مادر و پدر گرامی تشریف دارم.دخترک کوچک من الزاما آدم نیست.عروسک کوچک یک وجبی است با موهای زیتونی فرفری و چشمهای خاکستری.عاشق موهای قشنگش شده ام به شدت

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط آلما |

وتو هنوز حرف منی

هنوز یادگاریهایت بر دستان من مانده

ببین زخمهایی را که برجای گذاشتی

هنوز تو گذشته و حال منی بی هیچ امید به آنکه آینده من باشی

شاید فردا برای همیشه دفتری بسته شود

شاید من قانون خدای تو را زیر پا بگذارم و بروم اول صف رفتن

من از مبارزه خسته ام فقط همین

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط آلما |

این روزها به شدت از خودم بیزارم

از این آدم تو سری خوری که شده ام

گمانم مال سن است از تنها شدن می ترسم و دارم به همه اطرافیانم باج می دهم تا تنهایم نگذراند

این آدم امروز اصلا شبیه من نیست.جوانتر که بودم اشتباهات و آزارهای دیگران را جبران می کردم بی کم و کاست

امروز اذیت می شوم و عذرخواهی می کنم

حتی دلم نمی خواهد توی آینه خودم را نگاه کنم.

تصویر توی آینه آن دختری نیست که روزی تحسینش می کردم

دلم برای خودم تنگ شده دلم می خواهد این ترس لعنتی را بریزم دور و خودم باشم

دلم می خواهد مثل قدیم توی دلم بگویم :"به جهنم که مرا دوست نداری در عوضش من از تو بیزارم"

کاش به یاد بیاورم که دنیا نیامده ام تا به میل دیگران باشم اینهمه تایید به چه در من می خورد وقتی اینطور از خودم نفرت دارم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط آلما |

  آهنگ جدید ابی به اسم نوازش رو گوش می کنم

خیلی لطیف ، نمناک و غم انگیزه

حرف فرصتهاست که از دست می روند حرف آخرین دیدار آخرین نوازش آخرین فرصت عاشقی

فکر می کنم در این سالها چقدر فرصت از دست داده ام

بخش بزرگ جوانی من گذشت گذشت؟نه ....سوخت

سوخت و به باد رفت.من هیچوقت جوانی نکردم

احساس می کنم تمام عمرم به بطالت گذشت شاید در نظر دیگران من امتیازات خوبی دارم.درس خوانده ام مدرک گرفته ام و چند سال سابقه کار دارم

اما فقط من می دانم چطور تمام سالهای زندگیم سوخت، در حسرت زندگی، در حسرت جوانی

چه آرزوهایی در دلم پوسید ،خاک شد، محو شد

حتی شرر کوچکی زیر خاکستر به جا نمانده که روزی امید شعله ور شدنش باشد

چقدر دلم می خواست یک شب با دوستانم کنار دریا بنشینم کنار آتشی گرم حرف بزنیم بگوییم بخندیم بخوانیم

چقدر دلم می خواست سفر کنم بروم و ببینم جاهایی را که در عکسها دیده بودم ،تنها

تمامشان سوختند تکه تکه شدند و به تاریخ ذهن سرد من پیوستند

مغزم شده گورستان آرزوهای ونیازهای  از دست رفته

از فروغ خواندم:

"آخرین دست ، آخرین برگ، آخرین شانس"

آخرین برگ قمار عمر من کجای بازی رو شد که من ندیدم؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط آلما |