تبليغاتX
شبهای لبریز از هیچ

شبهای لبریز از هیچ

آرش فقط نوزده سال داشت

جوانیش تازه آغاز شده بود و بی شک شور و شوق زندگی لبریزش کرده بود

نمی دانم عاشق بود یا نه

نمی دانم کسی عاشقش بود یا نه

اما بی شک او هم مثل ما با همه تلخی ها به عشق و امید هنوز باور داشت

اما حالا زیر خروارها خاک تمام درخشش و حرارت زندگی در سینه جوانش خاموش و سرد شده

من ایمان دارم اگر عاقبتی باشد و روز جزایی اشک های پدر و مادر آرش ، مر تضوی را به قعر سیاهی و عذاب خواهد کشاند

اشکهای پدران و مادران همه کسانی که این جلاد جوانیشان را سوزاند

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت11:17 بعد از ظهرتوسط آلما | |

آقای بزرگوار آزادیتان مبارک

ملت سبز ایران شما را از یاد نمی برد


پ.ن:حق با شماست گارسیای عزیز کمی دیر هست که بگذارید به حساب گرفتاریهای تلخ این روزهای من.ولی فکر می کنم هنوز تا شب 7 فاصله هست و می دانم باز روز  بزرگی خواهد شد.

+نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت1:54 قبل از ظهرتوسط آلما | |

بی نهایت خسته ام ولی به جای خوابیدن نشسته ام پای این صفحه

یک لیوان شکلات داغ می خورم و موهای دخترک کوچکم را نوازش می کنم

موهایش فرفری است و رنگی نزدیک به زیتونی دارد

من در تشخیص رنگ مو خیلی افتضاحم

دلم بدجوری شکسته باز

دلم یک حال خوب می خواهد نه برای چند ساعت یا نهایتا یک روز

دلم می خواهد چند روز حالم خوب باشد تا مزه و حقیقی بودنش را لمس کنم

اما خوشیهای این روزهای من کوتاه و فانی شده اند

یاد شعر شادمهر می افتم:آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

دلم هوای جوانی  بی دغدغه کرده

هوای بالای پشت بام خواندن:شبا وقتی فضای شهر لبریز بوی بارونه....

حتی جمع شدن با بچه ها دور هم دردی را دوا نکرد چون کسی هست که تمام لحظه های خوب مرا به هم بریزد

با همه این احوال چرا آرزویم ماندن توست نامهربان؟؟


پ.ن:رز عزیز خوشحالم برگشتی همه نوشته هاتو خوندم میام نظر می دم وقتی کمی نیرو پیدا کردم

پ.ن2:غزل خانم گل پیامت رو دیر فرستادی و دیرتر دیدم در هرصورت ممنونم.شانس همیشه از ما یه قدم جلوتره

پ.ن3:برای روشن سازی افکار عمومی :من هنوز خونه مادر و پدر گرامی تشریف دارم.دخترک کوچک من الزاما آدم نیست.عروسک کوچک یک وجبی است با موهای زیتونی فرفری و چشمهای خاکستری.عاشق موهای قشنگش شده ام به شدت

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت11:18 بعد از ظهرتوسط آلما | |

وتو هنوز حرف منی

هنوز یادگاریهایت بر دستان من مانده

ببین زخمهایی را که برجای گذاشتی

هنوز تو گذشته و حال منی بی هیچ امید به آنکه آینده من باشی

شاید فردا برای همیشه دفتری بسته شود

شاید من قانون خدای تو را زیر پا بگذارم و بروم اول صف رفتن

من از مبارزه خسته ام فقط همین

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت10:8 بعد از ظهرتوسط آلما | |

این روزها به شدت از خودم بیزارم

از این آدم تو سری خوری که شده ام

گمانم مال سن است از تنها شدن می ترسم و دارم به همه اطرافیانم باج می دهم تا تنهایم نگذراند

این آدم امروز اصلا شبیه من نیست.جوانتر که بودم اشتباهات و آزارهای دیگران را جبران می کردم بی کم و کاست

امروز اذیت می شوم و عذرخواهی می کنم

حتی دلم نمی خواهد توی آینه خودم را نگاه کنم.

تصویر توی آینه آن دختری نیست که روزی تحسینش می کردم

دلم برای خودم تنگ شده دلم می خواهد این ترس لعنتی را بریزم دور و خودم باشم

دلم می خواهد مثل قدیم توی دلم بگویم :"به جهنم که مرا دوست نداری در عوضش من از تو بیزارم"

کاش به یاد بیاورم که دنیا نیامده ام تا به میل دیگران باشم اینهمه تایید به چه در من می خورد وقتی اینطور از خودم نفرت دارم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت5:33 بعد از ظهرتوسط آلما | |